اختصاصی
شرح حال آسیب دیدگان فرقه حلقه (27)

به گزارش فرقه نیوز؛

اون سال یه همکار تازه به جمع ما اضافه شد. من تو یه دبستان پسرانه اموزگار بودم مدرسه ما از هرلحاظ نمونه بود وبچه های مودب ودرسخوانی داشت ..اما دو ماه از مدرسه نگذشته بود که ما شاهد برخی از رفتارهای ناشایست بچه در مدرسه بودیم وهیچ کس دلیلی پیدا نمیکرد وهمه در تعجب بودیم که چه اتفاقی افتاده که بچه های مودب دیروزی امروز...... والبته فقط مربوط به بچه ها نبود همکاران هم عصبی بودن ومدام بدون هیچ دلیلی بگو مگو داشتن ......بازم تاکید میکنم بدون هیچ دلیلی یهو باهم بگو مگو میکردن و...




خود من هم اون روزا حال خوبی نداشتم تمام تنم یه دفعه سرد میشد سردرد وکتف درد داشتم پاهام خود به خود بی حس میشد واحساس ترس همه وجودم را میگرفت هر دکتری میرفتم وهر ازمایشی دادم فکر میکردم ام اس دارم ولی نداشتم حتی یه بار پزشکای اورژانس گفتن علایم سکته داری ولی نداشتم انقدر درد استخوان سوزی داشتم که واسه تست سرطان رفتم خلاصه این دکتر اون دکتر ....

یک روز این همکار(خانم بنیادی) از خدا بیخبر وقتی من کلافه بودم سه بار باصدای بلند گفت تو چیزیت نیست چیزیت نیست باز میگم چیزیت نیست. بعد یواشکی بهم نزدیک شد وگفت من که بهت گفتم هر روز تو ساعت مشخصی بشین و تمرکز کن وبا خدا حرف بزن خوب میشی من که از حرفاش چیزی نمیفهمیدم دور شدم ولی اون ساعتی که گفته بود ناخداگاه ذهنم به حرفش جلب میشد گاهی حرفاش برام خنده دارومسخره می امد. اخه قبلا هم چند بار گفته بود ادم موقع نماز عجله میکنه حواسش به خدا نیست اما اینجوری دایم در حال عبادت خدا هستی.

این گذشت تا اردیبهشت ماه که پدر من فوت کرد. اتفاقات بد پشت هم،در همین روزها با دوبچه کوچولو متوجه خیانت همسرم شدم البته تو خواب صحنه های رامیدیدم که واقعیت پیدا میکردن‌رفتم سراغ گوشی همسرم وچک کرد دو تا شماره مشکوک که یکیشو توخواب دیده بودم. زنگ زدم ولی مرد بود اما این مرد دست بردارنشد تا اینکه تهدیدم میکرد و..... واز اون طرف همسرم که با همکارش که مادر دوتا بچه بود وباهم ارتباط داشتن وشوهر خانم متوجه شده بود......دیگه داشتم از بین میرفتم نمیتونستم خیانت همسرم وتحمل کنم داغون شده بودم من وهمسرم عاشق هم بودیم برخلاف نظر خانوادهامون در حالی که وضع مالی خوبی نداشت باهاش ازدواج کردم و ازش حمایت مالی کردم اما بعد ۶ سال ....به من خیانت کرده بود.

اون روز یادمه نمیتونستم توکلاس بمونم همش گریه میکردم بازم بهم نزدیک شد خانم بنیادی را میگم دستمو گرفت و....از اون روز حال من بدترو بدتر میشد وضعیت زندگیم هم بهم ریخته بود باهمسرم رفتیم امامزاده وازمن حلالیت خواست اما قصه جور دیگری شد.همون مزاحم تلفنی دست بردار نبود. موضوع رابه همسرم گفتم ولی اون چیزای دیگه ای بهش گفته بود که حقیقت نداشت همسرم هر روز بدتر وبدتر میشد وبه خیانتهاش ادامه میداد ومن رنجور ودلشکسته زیر بار تهمت وخیانت کمرم شکست وهمش این خانم بنیادی از خدا بیخبر به اسم همدردی زندگیمو خراب کرد..

شبا نمیتونستم بخوابم روزا هم توکلینیک ومطب پزشکی دنبال این بودم که چه مرضی دارم ولی نتیجه نمیگرفتم

قضیه اینجا تموم نمیشه هر بار که زندگیم کمی اروم میگرفت باز این زن به من نزدیک میشد و انگار منو تحت نظر میگرفت نمیدونم.

به پیشنهاد یکی از دوستان صمیمی وقتی وضعیت منو دید رفت پیش یه دعا نویس زن وچند تا دستور العمل برام نوشت وخواست اجرا کنم اما به یکباره من باخودم گفتم چیکار میکنی؟ پناه به چی بردی؟ این شرک نیست واز اینکار منصرف شدم ولی نمیدونستم چیکار کنم من از فالگیر واین چیزا میترسیدم رفتم سراغ خانم بنیادی که مثلا کمکم کنه غافل از اینکه بلایی به سرم میاره که ....

به پیشنهاد این خانم بنیادی چیزایی را که دعا نویس داده بود بردم براش کلی از اینا حرف زد که جنا اینطورین گناه کردی الان تو خونتون هستن و تنها راهش اینه که تو دوساعت مشخص بشینی تو ارتباط من احمق هم دیگه قبلا که حرفاش برام مسخره بود باور کردم وهرروز اتصال میگرفتم و درخیال خودم داشتم با خدا حرف میزدم که یه اتفاق دیگه برام پیش امد متوجه شدم باردار هستم ودراین شرایط بد اینم برام شوک بود.

همسرم هر روز کتکم میزد همسری که قبل از این هروقت کوچکترین ناراحتی داشتم بیقرار میشد هروقت اشکم در می امد اونم چشاش خیس میشد و...اما الان ‌بچه هامو هم میزد وتو سرما و برف تو بالکن خونه میذاشت و درم قفل میکرد ومیرفت چند ساعت بعد باعصبانیت میامد و...بازم تکرار این روزها

زندگیم از هم میپاشید ومن نمیدونستم علت چیه...به پیشنهاد این خانم بنیادی بچه را سقط کردم اینقدر از نفوذ جن در جنین گفت که ترسیدم یه شیطان به دنیا بیارم غافل از اینکه شیطان کنار من در جلد یه زن داره فریبم میده...

به هر حال بچه راسقط کردم ولی احساس گناه رهام نمیکرد اون روزها چون فکر میکردم این خانم ادم مومنی هست جذبش شدم وتنها چیزی که به من گفته بود همین بود که توداری باخدا حرف میزنی ولی من چیزی متوجه نمیشدم.

حالم بدترو بدتر میشد موهامو میکندم داد میزدم بدنم بی حس میشد،طوری که فکر میکردم دارم فلج میشم ومن فکر میکردم علتش مشکلات خودمه هرچی همسرم طردم میکرد من به این خانم بنیادی به عنوان همکار وابسته میشدم فکر میکردم قدیسه ای است ومیخواد کمکم کنه همش ازم میخواست گزارش بدم، میگفت چیزی از بدنت بیرون امد منم که چیزی حس نمیکردم اصلا گیج بودم.

کم کم از مردی حرف میزد که خیلی مومنه وعارف ومیگفت کلاسهاش برگزار میشه یه روز امد کلاسم اخرای سال تحصیلی بود، گفت باید از نزدیک بهت اتصال بدم اجازه خواست برا پاکسازی خونه واتصال دادن، بعد دستشو رو سرم گرفت وگفت شاهد وناظر خواهی بود البته من اون روز تو دلم بهش میخندیدم.

بعد که مدرسه تعطیل شد تو خونه فقط ارتباط میگرفتم به قول دوستمون اضافه کاری هم میکردم چقدر احمق بودم ...

ولی چیزی حس نمیکردم بلافاصله به خواب میرفتم البته قبلش گریه میکردم

تا اینکه یه روز خواست ببینمش، اون روز گفت دیگه لازم نیست به من اطلاع بدی خودت میتونی ارتباط بگیری ویه سی دی بهم داد.

من رفتم سی دی راگذاشتم فکر میکردم یه چهره نورانی روحانی را ببینم اما درنهایت ناباوری چهرهایی رادیدم که در اولین نگاه یک حس خیلی بد به من دست داد،اها یادم رفته بود بعد اینکه از نزدیک بهم اتصال داد نیم ساعت بعد باهم که با سایر همکارا صبحانه میخوردیم عبور یک چیزی مثل اب داغ به همراه یه احساس بد در همه جای بدنم منتشر شد.

بادیدن سی دی وحرفای اون مرد که محمد علی طاهری خودشو معرفی کرد به خودم امدم رفتم سراغ داداشم وماجرا رابهش گفتم من تا اون روز اصلا اسم عرفان حلقه وطاهری ملعون ونشنیدم نمیدونستم چیکار کنم تو اینترنت سرچ کردم و دلیل همه بلاهایی که سرم امده بود وفهمیدم:عرفان دروغین طاهری

باهیچ زبانی نمیتونم احساس وحال وهوای اون روزو بیان کنم.

به خانم بنیادی زنگ زدم وگفتم من نمیخام دیگه تو ارتباط باشم اصرار کرد ببینمش ولی من قبول نکردم.

اما از فردای همون روز حالم خیلی بد بود ترس شدیدی ناخوداگاه که کشنده بود. تا صبح نمیتونستم بخوابم وقتی چشمامو میبستم در عرض یه دقیقه خواب هزار ساله میدیدم، چشام از حدقه بیرون میزد، بدنم سرد وگرم میشد دچار توهم دیداری وشنیداری بودم مثلا مامانم کنارم نشسته بود ولی میدیدم که رفت اتاق ویا تحریک میشدم بچه هامو بکشم برا همین یه ماه نذاشتم پیشم بیان چون میترسیدم بهشون ضربه بزنم.

هر کاری میکردم خوب نمیشدم خودم ودر قرون گذشته میدیدم. میدیدم یکی زد توسرم من مردم، بعد از خاک بلند شدم احساساتم از بین رفته بود جیغ میزدم حالم بد بود نمیتونستم غذا بخورم. صدای اذان اذیتم میکرد خانواده مو نمیشناختم.

سیاهی میدیدم، موقع خواب کسی صدام میکرد حس میکردم کسی میخواد منوبکشه ولی همش واقعی بود، سنگینی دستاشون وحس میکردن انگار با سنگ توسرم میزدن وهزار تلقین که دل ادمو به درد میاره. از انجام کوچکترین کار شخصی عاجز بودم به کمک ارامبخش قدری میخوابیدم خیلی لاغر شده بودم درعرض دوهفته ۱۲ کیلو، بدنم کبود میشد.

وخیلی اتفاقات دیگه، کسی کمکم نمیکرد چون هیچکس چیزی نمیدونست.

گاهی میرفتم سایت انجمن نجات از حلقه ولی میترسیدم فک میکردم اینا میخوان اینجوری مارا شناسایی کنن. اطلاعاتم کم بود ولی وقتی مطالبشون رامیخوندم باورشون داشتم چون هر چی بود راست بود. رفتم سایت شخصی استاد مظاهری سیف و وقتی نقد های استاد وخوندم و حالتهای خودمو باهاش مقایسه کردم دیگه شک نکردم.

جالب اینجاست که نقدی که استاد درباره یوگا نوشته بودن با تجربه ای که من با عرفان حلقه داشتم خیلی همخوانی داشت، شک نکردم وبا استاد تماس گرفتم وکمکم راه نجاتمو پیداکردم و وقتی با خانم میرزاییان عزیز صحبت کردم یه دنیا امیدواری برای بهبودی پیداکردم.

این تجربه ی تلخ زندگی من بود که که خیلی ازاردهنده وخانه خراب کن بود. کاملا وجود اجنه ونیروهای اهریمنی راحس کردم و بیشتر قدر داشته های دینی و قران وپیامبرو معصومین را بواسطه لطف خداوند درک کردم.

لطفا امتحانش نکنید، باز گشتن خیلی سخته خدا را گم میکنید و باتلاق کفر غرق میشین ...

من داستانمو مفصل گفتم تا تاثیر این حلقه رابدونید حتی وقتی نمیدونستم چیه یه عالمه بلا سرم امد یه عالمه گناه کردم، حالا خیلی مواظبم ولی باور کنید بازگشت خیلی سخته چون حقیقت وگم میکنی.

بعدا متوجه شدم با همکارای دیگه هم همین کارو انجام داده ومشکلاتی براشون پیش امده، از جمله دوتا طلاق همکارام و رابطه ...بعد از اینکه به دام خانم بنیادی که شاگرد طاهری ملعون بوده شدن. وبچه های بیگناه مدرسه که با بعضی اولیا که صحبت کردم ....وگفتنی زیاده فقط تونستم یه گوشه ای از اسیبها را بیان کنم خیلی چیزها قابل بیان با جملات نیست ......

هنوزم اثارش کامل محو نشده ولی الان دیگه دیگه مثل قبل کم نمیارم چون دشمنمو شناختم ودارم شکستش میدم البته اگر خدا یاری کنه.

خدا راشکر با انجام دستورات دینی وخارج شدن از ارتباط ودوری با این خانم من تونستم محبت همسرم و...چیزای با ارزش زندگی ام را حفظ کنم اگر خدا یاری نمیکرد .....

به نظر من بدترین نفرین اینه که بگی خدا دچار عرفان حلقه ات بکنه ..ان شالله هر چه زودتر محو بشن.