شرح حال آسیب دیدگان فرقه حلقه (34)

به گزارش فرقه نیوز؛

من تقريبا دوساله از اين فرقه لعنتي خيلي ضرر ديدم

همسرم عضو شد وبا يك خانم ارتباط گرفت ودوتايي شون باهم فعاليت ميكنن


همسرم بيماري دوقطبي داره وبيشتر وقتها يا عصبي بود يا خوش اخلاق، بعضي موارد هم با چندتا خانم هم ارتباط داشت ولي همديگه را دوست داشتيم وبخاطر علاقش به من رابطه هاشو مخفي ميكرد. منم چون ازش بچه داشتم ودوستش هم داشتم يه جوري كنار ميومدم.

بعد از بچه دوم متوجه شدم بايه خانم جديد رابطه داره، كم كم متوجه تغييراتش شدم فهميدم كلاس ميره هفته اي يك يا دوشب

كتابهاشو كه ميخوند، ديدم و متوجه شدم كلاسهاي حلقه ميره،

جالب اينه كه قبلا سابقه فعاليت مقابل بهاييت را داشت وباهم درمورد اين فرق صحبت ميكرديم وحتي حلقه را هم ميشناختيم.

اوايل نمازهاشو خوب ميخوند، ذكر هاي خاصي ميگفت صحبتهاي معرفتي واعتقادي ميكرد.

من مقابلش جبهه نگرفتم چون چندسال پيش كه گرايش به فرقه ويپاسانا از شاخه بودا بود پيدا كرد، خيلي خواستم منعش كنم، ولي نتيجه اش دور شدنش از من شد.

اين بار فقط از دور نگاه ميكردم، درباره حلقه بيشتر مطالعه كردم وباخودم ميگفتم غير ممكنه همسرمذهبي ونمازشب خون وهييتي من اين سرانجامو داشته باشه،غير ممكنه مردي كه اينقدر روي حجاب من تاكيد داره حلقه روي عقيده اش تاثير بزاره،

مردي كه سالي دوبار ميره امام رضا وهمه چي رو از اقاي مهربون ميگيره اين تفكرات روش اثر بزاره،

كسي كه كربلا وحسين داره اصلا اين طرفا بره

خلاصه دلم خوش بود.

ولي عنصر اختيار وفريبكاري شياطين را دست كم گرفتم.

اون خانم حلقه ای كه همكارش بود مطلقه بود و باهم صیغه كردن ديگه اين مرد از خونه وزن ودوتا بچه دور شد.

مسافرتهامون تبديل شد به ماموريت كاري اقا وخانم،

شبها بعد كلاس باهم تمرين ميكردن واخر شب ميومد خونه وحوصله مارو نداشت

دوتا بچه مثل گل داريم پسر كوچكم از بس بابا نميديد، وقتي بابا وداييش كنارهم بودن ميرفت بغل داييش

وسط هفته صبح ميرفت اداره وبعد تا اخر شب بيرون بود.

اخرهفته هم ماموريت كاري ظاهرش تغيير كرد هرچي كه مربوط به ظاهر دين باشه كمرنگ شد ريش،لباس رسمي وشيك پوشيش هميشه شهره بود همش كم كم رفت طرز صحبت كردنش ديگه باادب نبود يعني مراعات نميكرد

نمازش را اگه حال نداشت نميخوند!! ديگه نديدم قران دست بگيره يا زيارت نامه بخونه!!

تقريبا هفته اي چند شب حتما به گلستان شهدا ميرفتيم, چه مواقعي كه فاز سرخوشي بود چه افسردگيش

زیارت شهداي ما ترك نميشد

براي من يه مسكن روحي بود

ولي يهو كلا قطع شد.

واين بزرگترين عذاب براي من بود

مشهد رفتنمون كم شد، مشهد هم كه ميريم حدود چند دقيقه بعد مياد بيرون يا خودش تو پاركينگ ميمونه تا مابريم زيارت وبرگرديم.

كسي كه پياده روي اربعين ميرفت ....

هيچ امازاده اي نميريم، حتي قم كه ميريم خانه اقوام حرم نميريم،

ومن چه عذابي ميكشم.

از نظر بيماريش

من با روانشناس و روانپزشك ارتباط داشتم، با بيماريش كنار ميومدم حداقل به من وبچه ها اذيت نميكرد

ولي باشروع ارتباطش با اون خانم وحلقه خيلي حالش بدتر شد.

اصلا نميتونست خودشو كنترل كنه همش دعوا داد وبيداد قهر ميكرد صحبت نميكرد.

حتي چند بار كتكم زد واسيب بهم زد.

زندگي واقعا براي من ودوتا بچه هام جهنم شده بود.

هروقت فازش تغيير ميكرد واعتماد بنفس كاذبش جلو بود،ميخواست طلاقم بده وچه حرفهايي وكارهايي كه نميكرد ووقتي افسردگيش ميزد بالا منصرف ميشد.

اون خانم كارش مثلا اروم كردن شوهرم بود

تو پيامكهاش ميديدم كه ميگفت فردا بيا حالتو خوب كنم.

سيگار وقليون هم باهم ميكشيدن!!!

هركسي ميديد كه قليون يا سيگاري شده از تعجب شاخ درمياورد

خدالعنتش كنه

باهم خيلي فعاليت ميكنن

كمپين ميزنن

شوهرم همكارهاشو هم جذب ميكنه.

وقتي اون خانم تو غياب من ميومدخونمون،خونه ما مثل جهنم بود وحتما دعوامون ميشد يا بچه هام بي دليل شب گريه ميكردن

من بيكار نبودم،همش مشاوره بودم ميخواستم زندگي كه اين همه سال بخاطرش زحمت كشيدم وبچه هامو حفظ كنم ولي اون خانم زورش زياد بود

با يكي از عرفا ارتباط داشتم،

وبحث اجنه ونيروهاي شيطاني را پيگيرش شدم

به نيابت شوهرم سوره لقمان ميخوندم سوره يس

ايه الكرسي

نصب قران تو خونه

اسفند دود ميكردم

يه شب كه پسرم بي دليل گريه ميكرد وبعد از حضور اون لعنتي بود با شوهرم دعوامون شد وخوابوندن بچه را به خودش سپردم

اون ايّام من خيلي زجر كشيدم

با همکاراش صحبت كردم از دوستان صميمي شوهرم بودن

خودشون تعجب كردن كه بعيده همسر من بااين خانم بي حيا ارتباط داشته باشه

وپيگير شدن درضمن درمحل كار هم مشكل داشته كسي كه قرار بود رييس يه قسمت بشه بخاطر رفتارش از اونجا منتقل شد

وخدارو شكر از اون اداره به جاي ديگه رفت

حداقل هرروز بااون خانم همديگه رو نميديدن

همينطور گذشت

ببخشيد چون خانم هستين ميگم حتي بحث نجاست وپاكي را هم ديگه رعايت نميكرد وقتي ميومد خونه شايد يه ٢٤ساعت جنب بود وحمام نميرفت

اين رفتار از كسي كه به من ميگفت جنب هستي غذا نپز يا بچه شير نده خيلي تو چشم بود.

تا اينكه تابستان امسال تصميم جدي گرفت طلاقم بده

ميگفت ديگه طاقت دوري اون خانم را نداره وميخواد بهش برسه

حراست رابطه اش را بهش تذكر داد واونجا انكار كرده بود.

خيلي جدي داشت طلاقم ميداد

توهمين شرايط پدرش بيماري سرطان گرفت البته بود ولي مخفي بود ونميدونستن

اين يه شوك بزرگ بود براش

همينطور كه دنبال جور كردن مهريه ووكيل ودادگاه بود

منم متوسل به خدا وايمه وشهدا

دلم ميسوخت اين همه زحمت داشت دود ميشد ودوتا بچه اواره

اصلا نميتونستم قبول كنم بچه هام برن زير دست اون خانم حتي يه ساعت من براي ايمان وحياي دختر ٨سالم داشتم كار ميكردم حالا اون لعنتي بياد خراب كنه

اون ايام كه خيلي حالم بد بود ودستم به جايي بند نبود شهيد حججي مثل يه چراغ جلوي راهم اومد واقعا حجت خدا بود

نشونم داد بايد دل بكنم

باور كنيد من هنوز اين مرد را دوست داشتم خيلي براي زندگيم وبچه هام زحمت كشيدم وصبر كردم نميتونستم ازشون دل بكنم

شهيد حججي يادم داد دل بكنم

وبسپارم به خدا

روحش شاد اون روزها كلا بهم ريخته بودم

شوهرم دنبال شيمي درماني باباش بود وزندگيمون هم رو هوا

يهو عوض شد البته براي كسي كه دوقطبيه يهو عوض شدن طبيعيه

ولي اين دفعه يه جوري بود

نماز ميخوند گريه ميكرد از طلاق منصرف شد قم كه رفتيم بعد يكسال دعاي عرفه رفتيم مسجد جمكران من تعجب كرده بودم

ولي بيماري باباش بهم ريخته بودش

خلاصه زندگيم موند ولي هنوز بيماري. دوقطبي واون خانم وحلقه هستن

ولي من خدارو دارم

ومطمئنم منو رها نكرده